دنیا و زندگی
اول؛
دنیا
ميلياردها انسان، میلیون هاسال در زمین زندگی کردند
روز گذرانی کردند و می خواستند به حساب خود زندگی کنند.
آنها نیکان و اجداد ما بودند .
چیزی از روش زندگی و دوران آنها نمی دانیم و نمی دانیم که در تقویم ۳۶۵ روز هر سال چه بلاهایی سرشان آمده است و یا چه خوشی هایی را دیده اند.؟
به دنیا آمدند و کودکی کردند و
کوچ وسفر کردند و
عاشق شدند و
خواستگاری کردند و
نه و بله شنیدند.
به دنیا آوردند و بخاک سپردند و ...
هزینه دادند
خندیدند و گریستند
و ميليون ها بار بر مسیر زندگی ما تاثیر گذاشتند!
فرهنگ و قانون درست کردند
و ما نمی دانیم آنها کیستند و نام شان چه بود و چه فرزندان وچه خانه هایی داشتند ودر کدام اقلیم می زیسته اند.
واقعا نمی دانیم که آنها چگونه زیستند؟
و چه دردهایی کشیدند ؟
چگونه و با چه کسانی ازدواج کردند؟
و چگونه و در کجا مرده اند؟
و حتی نمی دانیم نام شان چیست و مزارشان کجاست.؟
آنها سر ریسمان زندگی ما بوده اند
دردها و لذت هایشان را ناخواسته به ما منتقل کرده اند...
نمی دانم زمین چندین بار تمدن ها و آدمیان زندگی خود را در خود دیده هست
چرا و چگونه نابود شدند...
لابد آنها نیز چون ما همه مراحل بلوغ و تکامل را طی کرده اند.
شاید آنها باسوادهای دوران بلوغ خود بوده اند
و تردیدی نیست که آنها نیز تکنولوژی و خط و زبان داشته اند!
شاید همین سنگ های صاف و زیبا و ریز زیر پاهایمان روزی کارت حافظه ی دستگاه های عجیب شان بود که در آن صداها و عکس ها وفیلم ها و مقالاتشان درج شده باشد...!
شاید سنگ نبشته هایی که بر دیواره های منقوش می بینیم؛ نهایت سواد و فول تکنولوژی آنها باشد.
واقعا نمی دانیم چه بر آن تمدن ها گذشت
چه زبانی و چه خطی و چه فرهنگی داشته اند.
شاید موجودات مسنی وجود داشته باشند که همه چیز و سر گذشت نیاکان ما را به یاد می آورند.
اما اجازه گفتن حقایق و سرگذشت و خاطرات نیاکانمان را برای ما ندارند...
و یا ما سواد شنیدن حرف های آنها را نداریم!
ما زندگی می کنیم و در مسیر زندگی بالغ می شویم.
اما در این دنیا نمی مانیم
و زمین قرار گاه ما نیست.
بلکه پیله و رحم کوچکی برای رشد و تکامل ماست.
تردیدی نیست
دنیایی که آن را زمینی می شناسیم بسیار محقر و آسیب رسان وگذرا است.
گویا زندگی در این دنیا توهمی بیش نیست!
پیشوای پارسایان فرمود؛
دنیا قرار می گذارد
آسیب می زند
و می گریزد...
دوم؛
زندگی
به ۴۰ سال اخیر زندگی خود می اندیشم
به کسانی که با من همسفر و همعصر بودند!
آنهایی که نقش پدر و پدربزرگ و دایی و عمو و عمه و خاله و قوم و خویش و همسایه و معلم و آشنایانم را داشته اند.
و به مرور تک تک آنها از بین ما رفتند و جز نام و خاطره و کارکردهای معنوی برای خود و دیگران، اثری نداشته اند
زندگی شان از بین رفت
اموالشان تکه تکه شد
حتی تن صدایشان هم در بین وراث وجود ندارد.
با رفتن نسل اولی ها و دومی یشان
کسی هم
آنها را به یاد نمی آورد.
آنها در یاد تاریخ فراموش می شوند وتا چند وقت دیگر با روی کار آمدن نسل های جدید اسمشان هم گم می شود.
برای کسی اهمیتی ندارد که آنهاچگونه زیستند و چه قیافه هایی داشتند؟
حتی اگر روح پر فتوحشان به دنیا بر گردد و یا به امر خدا به خاکشان جان روا داده شود؛ و بر گردند و دنیای خود را ببینند دچار آسیب می شود...
چون همه چیز و همه کس برای آنها تغییر کرده اند.!
نه کسی آنها را به جا می آورد و نه چیزی سر جایش مانده است...
گویا هرگز نبوده اند و یا بوده اند و گم شده اند
آنها تاثیراتی بر زیست بوم و زمانه ی خود گذاشته و یا تاثیرات چندان تاثیری نگذاشته اند...
در واقع آنها بوده اند و زیسته اند!
گویا با زندگی خود می جنگیدند.
همگی جنگیدند تا بمانند!
اما نشد؛
سخت کار می کردند
و در حین کار سختی هایی را به جان می خریدند
ودر حین کار مجروح می شدند.
و یا در حین و مسیر کار از بین رفتند
دغدغه ها و آرزو هایی داشتند
خوشی ها ونا گواری هایی را از سر گذرانده بودند.
سریال های زندگی شان نیمه کاره ماند
و ناگاه رفتند.
خاطره هایشان را به یاد می آورم...
من و مسیر زندگی و خاطره ها و درس ها.
ومن ادامه دهنده همان مسیری هستم که آنها با شدت بیشتری و با انرژی بیشتری در آن تقلا کرده و رفته اند
اما مثل من فرصت ماندن نداشتند.
اگر می ماندند چه می کردند؟
آیا باز هم با زندگی خود می جنگیدند؟
اگر برگردند با زمان خود چه می کنند؟
کار
تحمل
روزمرگی
سفر، خبر....؟
گمانم بازهم می جنگند!
با زندگی کنار آمدن در قاموس زیستی هیچ انسان عاقلی نیست!
اگر تو نجنگی زندگی با تو می جنگد!
و باز هم تو را بیمار می کند و سپس با قساوت تمام تو را می کشد!
و بازهم برایت مویه می کند...
از این رو بخش زیادی از ما بخاطر هوش و خرد مویه و تلاش برای صیانت از مویه گری را پیشه خود کرده ایم!
همیشه حساب و کتاب می کنیم که چگونه آرامش را و در کدام بازار بخریم ...
گویا ما زندگی نمی کنیم
انگار زندگی را ابلهان و خاموشان می کنند...
بااین عقل زندگی کردن امکان ندارد!
زیرا زندگی مانند رودخانه ای خروشان تو را با خود هم مسیر کرده و به هر تقدیر مسیر را با تو و به همراه تو و برای تو می پیماید!
یابا او کنار می آیی و از مسیر لذت می بری؟
و یا اسیر جبر زمانه می شوی؟
و او تورا به اجبار به همان جایی می برد که باید بروی
یا در پایان مسیر بالغ و کامل می شوی
یا نابالغ و نارس تمام می مانی.!؟
مسیر زندگی همانند مسیر رودخانه فراز و فرودهایی دارد؛
مناظر زیبا و زشت...
و تو بیننده ای می شوی که حقایق این مسیر را درک می کنی واز آن درس می گیری.
یا برای آرامشت آنها را بکار می گیری و بالغ و کامل و آرام می شوی
یا آنها را مشمئز کننده و جبری می شماری و با آن ستیزه می کنی و وقتت تلف می شود و به پایان می رسی.
انتخاب با توست که چگونه از مسیر دیدن فرمایی...
والی الله المصیر
تمامی حقوق مربوط به این اثر در انحصار مولف محغوظ می باشد

